بادوستان شهیدم(۱)

محمود اخلاقی

شهید ناصر فولادی:محمود اخلاقی بارها در صحبت هایش می گفت تنها فاصله ی بین عاشق و معشوق، یعنی آدم و خدا، مرگ است. هرچه زودتر باید این فاصله را برداشت. چرا آدم هفتاد سال زندگی کند؟ برای چه؟ حیف نیست که انسان هفتاد سال از معشوقش دور باشد؟ بهتر است هرچه زودتر به معشوق برسد.

شهید بزرگوار منصور توکلی

بسم الله الرحمن الرحیم

واقعا صحبت کردن در مورد محمود اخلاقی خیلی سخت است و در مورد چگونگی آشنایی ما با محمود اخلاقی (برمی گردد به من) چند سال قبل از انقلاب محمود توی باشگاه رفاه کارگران بسکتبال بازی می کرد ما با هم آشنا شدیم این آشنایی همینطور طول کشید تا دو سال بعد وقتی انقلاب پیروز شد آمدیم توی سپاه بیشتر آشنایی من با محمود اخلاقی خصوصیات اخلاقی از توی زندان بودآنجا کارهای عجیبی می کرد و یک نمونه اش این بود که تیمسار آزادی بود با سرهنگ سروری با یکی دیگه سه تا توی یک اطاق بودند، اینها بقول خودمان طبق آن مقام و جائی که قبلا داشتند همیشه یک سری آزادی بیشتری می خواستند، می خواستند درشان بیشتر باز باشد، بیشتر امکانات داشته باشد ، حتی چندین بار می آمدند به محمود می گفتند محمود هم می رفت درشان را می بست می گفت که شما بیشتر دلتان آزادی می خواهد سرهنگ سروری، یادتان باشد یک مردی بود رنجبر رئیس چماق دارهای مسجد جامع بود و می گفت شما با آن رنجبر پیش من هیچ فرقی نمی کنید همان مقداری که من به او آزادی می دهم به شما هم می دهم و این مطلب خیلی مهم بود حتی سر این موضوع چندین بار با مهدی کازرونی با هم حتی دعواشون شده بود بحث شروع شده بود می گفتند باید اینها به یک اندازه با هم آزادی داشته باشند به یک اندازه بیرون بروند و خیلی هم به زندانیها می رسید واقعا ما که آنجا بودیم متوجه می شدیم چقدر به آنها می رسد. و یک مسئله هم دیگر که بود این شیری پاسبان این حتی گرفته بود محمود را تو بازار تو دوران انقلاب یک دفعه زده بود. تا روز آخری که دادگاه شیری را گرفتند و شیری 10 سال زندان محکوم شد محمود این مسئله را عنوان نکرد روز آخری که شیری را دیگر قرار بود ببرند زندان شهربانی بهش گفت یادت هست آنروز تو بازارچه جوری مرا زدی این مسئله خیلی مهم است که مثلا یک نفر زندان بان باشد یک نفر یک وقتی زده باشدش ولی نرفته بود تو دادگاه مثلا از دستش شکایت کند.

شهید علی آقا ماهانی در مورد شهید محمود اخلاقی

بسم الله الرحمن الرحمن

قرآن می فرماید آیا مردم را به نیکی دعوت می کنید اما خودتان فراموش می کنید این مسئله ای که خیلی من را رنج می دهد این است که ما از یک نظر احساس خوشحالی می کنیم توی این جمع برادران، ولی از یک نظر هم احساس ناراحتی می کنیم خدا می داند راست می گویم توی چهره هر کدام از برادران نگاه می کنی با برنامه هائی که برادران قبلا داشتن که سوابقی که برادران داشتند واقعا هم سوابق درخشانی بوده ما اصلا توی این برنامه ها نبودیم تاسف می خوریم، برای یک جوان واقعا تاسف می خوریم مثلا همین صحبتی که با احمد آقا صحبت می کردیم یک وقتی هم اگر از شهیدا صحبت می کنیم بخاطر اینکه یک دو روزی با هم بودیم مسئولیتی بگردنمون است والا مثلاً امسال من ، خدامی دونه واقعا می گم اصلا لیاقت نداره اصلا آدم باشیم هنوز مثلا تاسف می خوریم بعد از یکسال و خوردی از محمود می گم هر جا که نشستیم گفتند بگو ما هم گفتیم ولی هنوز بعد از یکسال و خوردی متاسفانه حتی یکی از صفات محمود را نتوانستم در خودم پیاده بکنم در حالی که او اگر یک جا بود اصلا جو عوض می کرد او معنویت عجیبی داشت ما اصلا تو این مسئله ماندیم عین بلا نسبت خرلنگ توگل ماندیم حتی کار ما شده شعار دادن و یک همچین مسائلی، اما از جهت اینکه وظیفه خودمان بدانیم چون چند مسئله دیدیم یعنی نشناختیم وقت دیدیم همیشه این تاسف برای ماهست نه شکسته نفسی هست نه چیزی که چرا تو این برنامه هائی که برادرا بودند ماها نبودیم ما یادمون، اولین باری که رفتیم و آقا محمود را شناختیم حدود یکسال و خوردی پیش بود ما توی جهاد سازندگی بودیم یک ماهی ماه رمضان بود یکی از برادرها اصرار کرد گفت بیا بریم کردستان بحساب هنوز جنگ نشده بود ما اصلا نمی دونستیم چی بود اصلا نمی دونستیم بهر حال رفتیم، وقتی رفتیم واقعا خداوند سعادتی نصیبمان کرده بود که یک آدم پست بی آبرویی مثل من یک مرتبه بیافتد وسط یک جمعی مثل محمود اخلاقی، اکبر محمدحسینی، مثل ناصر فولادی مثل نگارستانی، مثل سیف الدینی مثل محمود یوسفیان، اصلا تاق بودیم توی اینها اصلا از یک شکل دیگر یک چیزی دیگری بودیم ، آنها در یک سطح دیگری بودند ما تازه شروع هم هنوز نکرده بودیم تو این برنامه خیلی چیزها از اینها یادگرفتیم، در مورد محمود یک چیزی که من البته من همیشه اینها را واضح و ناظر می بینیم با وجود اینکه اعتقادی به آن صورت نداریم و از نظراعتقادی وضعمان خیلی خراب است اما این ها را حاضر می بینیم و فکر می کنم شاید الان اینها باشد و خدا کند آقامحمود یک دفعه ناراحت نشه از دست ما اگر درباره اش صحبت می کنیم توی آن دنیا جلوی ما را بگیره مثلا بله تو کی بودی درباره ما صحبت کردی چکاره بودی ولی باز هم احساس وظیفه می کنیم مثل اینکه یک نفر بما  می گه بگو، این حرفها را بگو، یک چیزی که خیلی عجیب در آقا محمود بود توی شهیدان  دیگر اصلا نبود اصلا آن سکوتی بود که آقا محمود داشت، عجب این سکوت آدم را هلاک می کرد، این سنگینی و وقار، همین مسئله ای که توی چهره امام آدم می خواند. یک وقتی مشتی از مشکلات بر اثر صحبت می کردی مثل یکبار وقتها که یک مسائلی توی انقلاب پیش می آید بزرگترین شخصیت ها می ریزند توی خودشان مسائل خیلی ها و میشه حساس میشه می ریزند توی خودشان آنها یکوقت یک پناهگاهی دارند می روند پیش امام، امام نه می خندیدند نه گریه می کنند، همانطوری می نشینند و به یک نقطه نگاه می کنند آنوقت با یک کلمه مسئله را حل می کنند، محمود اینطوری بود ما دیگر این حالت را آشنائی نداشتیم با شهیداخلاقی اما این حالت را ندیده بودیم توی شهیدا جدا ندیده بودیم

این سکوت محمود از همان وقتها ما را جداً کشته بود و پشت ما شکسته بود این چرا اینقدر اینجوری است.آدم اینقدر بی ادعا و اینقدر خودش را حقیر و کوچک بداند که همیشه در حال سکوت باشد و این سکوتش هم خیلی حرفها به آدم می زد این سکوتش خیلی معنی داشت یعنی می خواست این حرف را بزنه که این مسائلی که من می دانم بگم به شما نه تو دانی نه کنارت، ( نی میان) واقعا ظرفیتش را ندارید این مسائل را بگم واقعا همچنین وضعی داشت جدا خیلی عجیب بود یک دفعه یادم، می خواستیم ورداریم درباره آقا محمود بنویسیم چند صفحه ای نوشتیم یک سری مسائل دیده بودیم ولی وقتی به این سکوتش رسیدیم بغض گلویم را گرفت شروع کردیم به گریه کردن حتی یک نفر که کنارمان بود گفت به سرت زده چطوری بنا کرد شوخی کردن، ور داشتیم چند صفحه ای را که نوشته بودیم پاره کردیم و گفتیم ما نیستیم یعنی واقعا ما نمی توانیم بنویسیم آنها چیزی دیگری بودند.

بسم الله الرحمن الرحیم

 

اولین خاطره ی ، که هیچ وقت فراموش نمی کنم از موعظه شون ،برایتون می گویم لحظه اولی که وارد شدیم می بایست برویم بالای تپه ای که خطرش زیاد بود بعد جریان بدین شکل پیش آمد که اگر کسی اسیر شود آنقدر او  راشکنجه می کنند تا اوبمیرد بعد یک طلبه ای همراه ما بود که البته معمم نبود ولی  طلبه بودگفت اگر شما اسیر شوید خودکشی کنید اشکال ندارد و خوب  آنموقع  ما حرفی نداشتیم یکدفعه محمودپاشد و گفت نه و گفت اگر هدف شما خداست یعنی چه ؟ برای خدا شکنجه نبینید هر عملی ، هر کاری برای خداصورت بگیرد اگر در راه خدا باشد بایستی تحمل کنید چه فایده دارد آدم یا یک گلوله کشته شود بعد سخنرانی محمود حدود ربع ساعت طول کشید که تمام حرفاش  و سخنانش همه آیات قرآن بود  و روایات که متأسفانه یادم نیست آخر دفعه گفت خدا کند  که بدن من را قطعه قطعه کنند باز زنده شوم باز قطعه قطعه کنند تا هفتاد مرتبه این عمل تکرار بشود آن موقع من شهید شوم، بعدش جریان دومش ،یک شب دور بچه ها نشسته بودیم یک جریانی را تعریف کردیم بچه ها خندیدند بحالت شوخی و مزاح ، بعد محمود شب صدام زد تاریک بود . گوشه اطاق گفت که هیچوقت راز دلت را به هیچکس نگو ،کمتر صحبت کن .چون قبلا به محمود گفته بودم ،قبلا قسمش داده بودم که جان امام مرا یک مقدار نصیحت کن . آدم چندان خوبی نبودم گفت که کمتر صحبت کن . به من می گفت معذرت میخواهم از این که ترا نصیحت می کنم ،شما بایستی مرا نصیحت کنید از روی فروتنی ، بعد مقداری نصیحتهای دیگر که فکر می کنم در همان موقع که توانستم یک مقدار اصلاح شوم. جریان مهمتری دارم یک روز قبل از شهادتش بود روز تاسوعا بود یا قبل از آن ، عصری بود محمود برایمان سخنرانی کرد و گفت حجت من بر شما تمام شد، بدانید در قیامت نگوئید که کسی برایتان نگفت که نمازتان را بوقت بخوانید  وضو بگیرید  همه وقت شما منتظر بنشینید تا اذان شروع شود بعد به نماز بایستید . این جور نباشید که همین جوری راه بروید اذان شروع بشود و شما بگوئید اِه ، بعد شما مجبور باشید که نماز بخوانید، شما مشتاق باشید برای این که با خدا سخن بگویید این همه وقت آرزو داشته باشید که هر وقت اذان شود و با خدا سخن بگویید .بعد نماز شب محمود را که همه شما اطلاع دارید که یک شبش هم قطع نمی شد اگر پنج ساعت خواب داشتیم بایستی دو ساعت را نگهبانی می دادیم و سه ساعت دیگر را محمود به یقین نماز شب می خواند و نمی گذاشت هیچکس بفهمد، اگر می فهمیدیم و به بقیه ، برنامه محمود را طوری بگذارید که او بتواند نماز شبش را بخواند اعتراض می کرد و می گفت بگو تو که فهمیدی به بقیه نگو ، نمی خواست که دیگران بدانند ، پیشنمازمان بود و  بعد سه بار برایمان سخنرانی کرد و همیشه می گفت شما من را نصیحت کنید ، یک بار بحثی پیش آمد که مهمات می خواستیم سیل آمده بود و مهمات کم داشتیم و من فشار آوردم به محمود  اینها که محمود گفت قدرت خداست و گفتم درست ،قدرت خداست ولی مهمات میخواهیم البته سخن من اشتباه بود و محمود وقتی دید من ناراحتم .گفت اشکال ندارد برادر جان ، همه وقت سخنش همین بود رفت  رفتیم با هم یک بسته مهمات آورد خیلی سنگین بود ، مهمات را خودش به تنهائی حمل می کرد ، هر کار کردم نگذاشت که کسی کمکش کند  نه فولادی نه کس دیگرتا اینکه خورد زمین و بعد بالاجبار مهمات را از او گرفتیم و آوردیم ، یکی  اینکه نظر نمیداد چون می دانست که محمود اگر یک نظری میداد ،پنجاه نفری که قبلا بودیم  با اینکه همه مون  آنموقع غربال نشده بودیم  با اینحال همه مون  محمد را قبول داشتیم همه نظر محمود را قبول داشتیم همه منتظر بودیم که محمود نظر بدهد . به این صورت بود که هر که نظر میداد می سنجیدیم که ببینیم درست می گوید یا نه ، محمود اگر نظری میداد ،دیگر سنجشی در کار نبود ملاک همان بود و قبول می کردیم و میگفت فکرتان مستقل باشد . یک بار یکنفر افتاد در رودخانه ، مهمات بسته بودیم که برویم مأموریت و آرزویمان بود که مأموریت داشته باشیم یک وقت محمود تمام مهماتش راکند ، کلاه کاسک و تمام مهمات و غیره را کند ،محمود ی که کمتر از خودش تحرک نشان میداد بیشتر گوشه نشین بود و لابلای قرآن و معراج السعاده و کتابهای استاد و نهج البلاغه اینها را جستجو می کرد  بیشتر میخواند بیشتر در فکر بود میرفت تنها در گوشه ای می نشست بعد از آنکه نماز جماعت میخواند میرفت بغل رودخانه داد می زد و راز و نیاز  می کرد با خدا  .بعد آنجور محمودی با یک حرکت سریع بلافاصله مهماتش را کند و دوید و خودش را پرت کرد و دست گرفت به یک میله و آن  که افتاده بود توی آب ، ور قد محمود آمد بالا  ، شدت آب خیلی زیاد بود جوری بود که اگر آهن میگذاشتی آن را کج می کرد بعد محمود افتاد در آب و ما دیگر محمود را ندیدیم بعد گفتند  که دستش را گرفته به یک سنگ وهمان باعث شده  نجاتش داده است اما میدانم که در آنموقع خدا نجاتش داده است چون خدا میدانست که محمود شهادت را خیلی با افتخار ی دوست دارد .گر چه میگفت که شما اگر جا بدی هم بروید بخاطر خدا بروید شهیدید  دیگه نصیحتاش  خیلی زیاد ه وی بیشتر در مورد نماز بود در مورد ریاکاری بود ، در مورد شرک بود میگفت که مگویید "ولوکره المشرکون" ممکن است شامل خودتان بشود البته میگفت شامل خودم ،ولی ما میفهمیدیم که منظورش مائیم چرا که همین که این قدر که بگوئیم که اینکار را بکنیم تا فلانی خوشش بیاید گفت این کار صرفاً اشکالی نداشته باشد از لحاظ مذهب بگیم به فلانی سلام کنم که فلانی خوشش بیاد این شرکه ، شما باید بگوئید که به فلانی سلام کنیم برای اینکه خدا میخواهد برای اینکه وظیفه ام است که سلام کنم ،هیچ کوچکترین کاری حتی اگر کاری دیگری نیست بخاطر دیگران انجام ندهیم  بعد شب قبل از تاسوعا بچه های همان پایگاه سینه می زدند محمود هیچوقت نظر نمیداد ، هیچوقت ، ما همه میخواستیم که بحث کنیم ، صلاح است با توجه به اینکه در منطقه جنگی هستیم سینه بزنیم یا نه ،بعد یکوقت محمود گفت من  که میرم ، محمودی که هیچوقت اول نظر نمیداد و همیشه سعی میکرد که اول، ما همه نظرمان را بدهیم آخر دفعه آن نظرش را بدهدیا سعی می کرد نظرش را ندهد ، گفت که من میروم و پاشد سریع از چادر رفت بیرون ،من بدنبالش باهم رفتیم سینه زدن، بعد از آن آمد ، محمودی که هیچوقت سخن نمی گفت گفت بچه ها صبح تاسوعا است مستحب است که روزه بگیرید خیلی ثواب دارد گفتیم باشد . روز تاسوعا را روزه گرفتیم از طرفی مأموریت پیش آمد رفتیم شبیخون بزنیم ناقص ماند بعد محمود پاشد  سخنرانی کرد در حین مأموریت هم که ماشین میرفت دائم آیات قرآن می آمد و دعا می خواند و همه بچه ها صبح منو با محمود اشتباه گرفته بودند و منو می بوسیدند. بعد سخنی که در مورد محمود بود این بود که"اخلاقی ، نمونه کامل اخلاق است " از اولی که کامیاران رفتیم اینو گفتند تا آخری  که شهید شد،